و هر سگى را يك رطل گوشت همىدهم . على مصرى اين سخنان از او بازپرسيد و از قضا پرسش كليدها فراموش كرد . آنگاه او را بى خود ساخت و جامههاى او بركنده ، خود بپوشيد و لنگ برداشته ، ببازار روان شد و گوشت و سبزى بگرفت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هفتصد و سيزدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، على مصرى ، گوشت و سبزى گرفت و پس از آن بازگشته ، از در كاروانسرا درون شد . دليلهء محتاله چون او را بديد ، بشناخت و به او گفت : اى رئيس دزدان ، بازگرد . آيا ميخواهى كه با من حيلت كنى ؟ على مصرى در هيئت غلامك طباخ روى بدليله كرده ، گفت : اى خاتون ، اين سخنان چيست ؟
دليله گفت : بازگو كه غلامك طباخ را كشتهاى و يا بى خود ساختهاى ؟ على مصرى پرسيد : طباخ كدام است ؟ مگر در اينجا جز من غلام طباخى هست ؟ دليله گفت :
دروغ گفتى . تو على زيبق مصرى هستى . على مصرى به زبان زنگيان به او گفت : اى خاتون ، مصريان ، سپيد هستند يا سياه ؟ من ديرگاهيست كه خدمت تو همىكنم .
آنگاه غلامان با على گفتند : اى پسر عم چه ميگوئى ؟ دليله گفت : اين پسرعم شما نيست . اين على زيبق مصرى است . گويا پسرعم شما را بى خود كرده يا كشته است . ايشان گفتند : اى خاتون ، اين پسرعم ماست . دليله گفت : او على زيبق مصريست كه تن خود را سياه كرده . على زيبق پرسيد : اى خاتون ، على مصرى كدام است ؟ من سعد اللّه طباخم . دليله گفت : در نزد من روغنى است كه به او آزمايش كنند . درحال ، روغنى حاضر آورده ، بساعد او بماليد . سياهى بر طرف نشد . غلامان گفتند : اى خاتون ، بگذار برود و از براى ما چاشت مهيا كند . كه او پسر عم ما سعد اللّه است . دليله بايشان گفت : اگر او سعد اللّه طباخ است ، خواهد دانست كه شما دوش از او چه خواستهايد و خواهد دانست كه در هرروز ، چند