و اما صباغ ، در خانه فروبست و با بازرگانزاده گفت : بيا تا بجستجوى عجوز رويم . پس صباغ و بازرگانزاده و هيزمفروش شكايت بوالى بردند . والى بايشان گفت : عجوز در شهر بسيار است و شما او را پديد آوريد تا من مال شما از او بگيرم . آنگاه ايشان بجستجوى عجوز روان شدند . و اما عجوز با دختر
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٨٦