چون شب ششصد و نود و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، وزير ، كنيزك بسوى ملك ناصر فرستاد و اين بيت بنوشت :
يكى ماهت فرستادم بايوان * كه جاى ماه اندر آسمان به
كنيزك را در نزد ملك ، جايگاه ، بلند شد و رتبت ، افزون گشت . پس از آن يكى از دشمنان ابو عامر وزير در نزد ملك ناصر بدگوئى كرد و گفت : ابو عامر را هنوز آن غلامك در ياد است و از بخشيدن آن پشيمان شده است . آنگاه ناصر ، كتابى از زبان غلام بدين مضمون بنوشت كه : اى خواجه ، من از آن تو بودم و من اكنون اگرچه در نزد سلطان هستم ، و لكن دوست ميدارم كه باز با تو باشم . ولى از سطوت ملك بيم دارم . تو با حيلتى مرا از او بخواه . پس ملك ، اين كتاب بغلامكى خردسال داده ، او را بسپرد كه بوزير بگويد كه : اين كتاب از فلان غلام است . غلامك برفت و نامه بداد . چون ابو عامر از مضمون كتاب آگاه شد ، در پشت او اين ابيات بنوشت :
منم نيك و بد ديدهء روزگار * نيايد ز من اينچنين زشتكار
طمع كى كنم در تو من خيرخير * كه نخجير نتوان گرفتن ز شير
ترا هديه دادم بايوان شاه * كه در چرخ و بستان سزد سرو و ماه
گرفتم كه بودى تو خود جان من * چو جان رفت هرگز نيايد بتن
چون ناصر بر جواب آگاهى يافت ، از فطانت ابو عامر وزير شگفت ماند و سخنان بدگويان را پس از آن ننيوشيد .