سواران بر در آن خانه ديدم كه از جانب ضمرة بن مغيره آمده بودند و از آن دخترك تمنى ميكردند كه بسوى ضمره بازگردد و آن دختر قمرمنظر ميگفت :
لا و اللّه ، كه به روى او نگاه نخواهم كرد . و من از بهر شماتت ضمرة بن مغيره سجدهء شكر بجاآوردم و نزد دختر شدم . آن ماهروى ، رقعه به من داد كه آن رقعه ، همه ، عجز و نياز و عذرخواهى بود . پس از آن دختر مشترى طلعت ، هديتهائى كه ضمرة بن مغيره به دو فرستاده بود ، به من بنمود . سى هزار دينار قيمت داشت .
پس از چندى همان دخترك را ديدم كه بار ديگر بضمرة بن مغيره تزويج كرده بودند . هرون الرشيد گفت : اگر ضمره بر من سبقت نميكرد ، من آن دخترك را تزويج ميكردم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 269
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٦٩