تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
پس از آن سعاد گفت : ايها الخليفه ، به خدا سوگند من او را از بهر حادثه روزگار ، خوار نخواهم داشت و صحبت و محبت او با من ديرين است . با شير اندرون شد و با جان بدر شود . معاويه را از وفا و مودت و عقل او عجب آمد و او را ده هزار درم بداد و با اعرابى گفت : زن خود بگير و با خرمى بازگرد .

حكايت ضمرة بن مغيره

و نيز حكايت كرده‌اند كه : شبى هرون الرشيد را بيخوابى سخت بگرفت . اصمعى را با حسين خليعى حاضر آورد و بايشان گفت : با من حديث گوئيد . و اى حسين ، تو بحديث گفتن ابتدا كن . حسين گفت : ايها الخليفه ، سالى از سالها قصيده‌اى در مدح محمد بن سليمان ربيعى گفته ، بسوى بصره رفتم . محمد بن سليمان ، قصيده را تحسين كرده ، مرا باقامت بفرمود . من روزى بيرون آمده ، از راه مهاليه بسوى مريد روان شدم . گرمى هوا در من اثر كرد . بدرى بزرگ نزديك شدم كه آبى بنوشم . ناگاه دختركى ديدم چون سرو خرامان كه تودهء عنبر بر ارغوان شكسته و از سنبل بر سمن پيرايه بسته . نرگس از حسرت چشمانش
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 265 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى