سهيم گفت : اى ملك ، اينك جلند بن كركر را آوردهام . چون سهيم ، گليم بگشود ، ملك غريب او را بشناخت و گفت : اى سهيم ، او را به خود آور .
سهيم ، سركه و كندر بمشام او بچكانيد و جلند به خود آمد و چشم بگشود .
خويشتن را در ميان مسلمانان يافت . گفت : اين خواب شوم چيست كه من همىبينم ؟ درحال ، چشم برهم نهاد و بخفت . سهيم الليل پاى بر وى زد و گفت :
اى پليدك ، چشم بگشا . جلند چشم بگشود گفت : اين مكان كجاست ؟ سهيم گفت : آستان ملك غريبست . چون جلند اين سخن بشنيد ، گفت : اى ملك ، من در پناه توام و مرا گناهى نيست . برادر تو ، عجيب ، جنگ در ميان من و تو بينداخت و خود از ميان بگريخت . غريب گفت : ميدانى بكدام سوى گريخته ؟
جلند گفت : بآفتاب سوگند نميدانم . ملك غريب فرمود او را در بند كنند و نگاهش دارند . پس از آن هركس بسوى خيمهء خود بازگشت .
و جمرقان با قوم خود گفت : قصد من اينست كه امشب كارى كنم كه سبب روسفيدى من شود . گفتند : هرچه خواهى ، بكن . كه ما در فرمان توايم . جمرقان گفت : اسلحهء خويشتن برداريد و نرمنرم روان شويد و بسوى خيمههاى كفار پراكنده گرديد . هروقت كه آواز تكبير من بشنويد ، شما نيز آواز تكبير بلند كنيد و از خيمهها دور شويد . درحال ، قوم جمرقان اسلحه بگرفتند و بسوى خيمههاى كفار پراكنده شدند . پس از ساعتى ، جمرقان آواز بتكبير بلند كرد . كوه و صحرا از آواز ايشان پر شد و كافران با وحشت و دهشت از خواب بيدار شدند و شمشير به يكديگر بنهادند . مسلمانان از ايشان دور گشتند و قصد دروازهء شهر كردند و دروازهبان را بكشتند و به شهر اندر شدند و مال و زنان شهر را بدست آوردند .
جمرقان را كار بدينگونه شد .
و اما ملك غريب چون آواز تكبير بشنيد ، سوار شد و لشگريان نيز يكسره سوار شدند و سهيم پيش افتاد . بلشكرگاه كافران رسيد . ديد كه جمرقان و قبيلهء بنى عامر 21 ، شبيخون بكافران زدهاند و ايشان را بورطهء هلاكت انداختهاند . پس سهيم بازگشت و ملك غريب را از حادثه آگاه كرد . القصه ، كافران تا هنگام
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 168
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٦٨