زنده دستگير كرده ، نزد من آور تا بايشان گونهگونه عذاب كنم . درحال ، جوانمرد با لشگرى فزون از ستاره سوار گشته ، بسوى كوفه روان شد . روز هفتم بسرزمينى كه درختان بسيار و نهرهاى روان داشت ، برسيدند و جوانمرد ، قوم خود را بفرود آمدن بفرمود .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب ششصد و چهل و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، جوانمرد چون بر آن سرزمين خرم برسيد ، لشگريان را بفرود آمدن بفرمود . تا نيمهشب در آن مكان بودند . پس از آن ، جوانمرد ، فرمان رحيل داد و خود نيز سوار گشته ، در پيش روى ايشان همىرفت . هنگام سحر بمرغزارى رسيدند كه شكوفههاى آنجا تازه دميده ، مرغان نغمهسنج در شاخ درختان ، نغمهسرا بودند . آنگاه جوانمرد را رگ دلاورى بجنبش آمده ، رجزخوانى آغاز كرد و اين ابيات برخواند :
نخواهد ز من جنگ ديو سياه * سر جادوان اندر آرم بچاه
همان پيل و ببر و پلنگ و نهنگ * نجسته است از چنگ من روز جنگ
هزاران هزاران بكشتم به تيغ * مبارز كه شاهانش گفتى دريغ
و هنوز جوانمرد ، ابيات بانجام نرسانيده بود كه از ميان درختان ، سوارى آهنپوش پديد شد و بانگ بر جوانمرد زد و گفت : اى پستترين اعراب ، جامه و اسلحهء خويشتن بركن و از اسب فرود آى تا از هلاك شدن نجات يا بى . چون جوانمرد اين سخن بشنيد ، ستاره به چشم اندرش تيره شد . درحال ، تيغ برآهيخت و بجمرقان حمله كرد و به او گفت : اى پستترين مردمان ، اين توئى كه راه بر من همىگيرى ؟ كه من پيش جنگ لشگر جلند بن كركرم و همىروم كه غريب را با قوم او دست بسته بياورم . چون جمرقان اين سخن بشنيد ، بجوانمرد حمله كرد و