تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 14

مساهمون:

ص١٤

حكايت

شنيده‌ام كه : مردى صياد در باديها ، وحشيان صيد ميكرد . روزى در شكاف كوهى به زير سنگ اندر ، عسل بسيار يافت . از آن عسل جمع آورده ، در مشكى كه با خود داشت ، بگذاشت و مشك بدوش گرفته ، به شهر درآمد . و آن صياد ،
شير سگى داشت كه چون پو گرفت * سايهء خورشيد بر آهو گرفت
آن سگ در نزد او عزيز بود . آن مرد صياد بدكان بقال بايستاد و همىخواست كه عسل ببقال فروشد . آنگاه قدرى از عسل بيرون آورد كه به او بنمايد . قطرهء از آن عسل بر زمين بچكيد . پرندهء بر آن عسل بنشست . بقال را گربهء بود . بر آن پرنده بجست . سگ صياد نيز بسوى گربه برجست و گربه را گرفت . در حال ، بقال برخاسته ، سگ صياد را بكشت . صياد برخاسته ، بقال را بكشت . بقال ، دهى ديگر و صياد ، دهى ديگر داشتند . اين حادثه بشنيدند . اسلحهء خويشتن