سعدان بسيج سفر ديده ، هزار سوار بپاسبانى قلعه بگماشت . پس از آن همگى به قصد عراق روان شدند . غريب را كار بدينجا رسيد .
و امير مرداس با قوم خود روان گشته ، بسرزمين عراق رسيد و هديتى نيكو ترتيب داده ، آن هديت در كوفه بنزد عجيب حاضر كرد و زمين ببوسيد و ازو پناه خواست .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب ششصد و سى و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون مرداس از عجيب پناه خواست ، عجيب گفت : ترا كه ستم كرده ؟ تا من ستم او از تو بردارم ، اگرچه ملك شاپور ، پادشاه عجم و ديلم باشد . مرداس گفت : اى ملك جهان ، مرا ستم نكرده مگر كودكى كه من او را در كنار خود پروردهام و او را در كنار مادر خود در بيابانى يافتم و مادر او را تزويج كردم و آن زن از من پسرى آورد كه او را سهيم الليل نام نهادم .
و پسر آن زن ، غريب نام داشت و آن پسر در كنار من نشوونما كرد . اكنون برقى است سوزنده و محنتى است بزرگ . امير حسان ، سيد بنى تيهان را كشته و مردان را هلاك كرده ، بدليران چيره شده . و مرا دختريست كه جز تو كسى را سزاوار نيست . غريب ، آن دختر را از من بخواست . من سر غول كوهى به مهر دختر بطلبيدم . آن پسر بسوى غول كوهى رفته ، او را اسير كرد . و اكنون غول كوهى نيز از جملهء خادمان اوست . و شنيدهام كه آن پسر ، مسلمان گشته و مردمان را بدين خود همىخواند . دختر ملك شاپور را از دست غول خلاص كرده . و بقلعهء صاص بن شيث بن شداد بن عاد مالك شده كه در آنجا ذخيرههاى اولين و آخرين است و گنجهاى پيشينيان در آنجا جمع است . و آن پسر ، دختر ملك شاپور را به شهر پدر او برده و از آنجا باز نخواهد گشت مگر با مالهاى بسيار .
چون عجيب سخن مرداس بشنيد ، گونهاش زرد شد و حالش دگرگون