چون شب يكصد و هفتاد و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، وزير گفت كه : پس از پانزده روز هرگز مخالفت نخواهد كرد . ملك ، تدبير وزير بپسنديد و سخن او را بپذيرفت و آن شب را بخفت . ولى خاطرش بقمر الزّمان مشغول بود . از آنكه او را بسيار دوست ميداشت و بجز قمر الزّمان ، پسرى نداشت . و ملك شهرمان را عادت هرشب اين بود كه تا دست به زير سر قمر الزّمان نميگذاشت ، خوابش نميبرد . پس ملك آن شب را با تشويش خاطر و اندوه بسيار بخسبيد و ازين پهلو به آن پهلو همىگشت . گويا كه بر اخگر سوزان خفته و همهء آن شب را بيدار بود و سرشك از ديده هميريخت و ابيات همىخواند :
شنيدهام سخن خوش كه پير كنعان گفت * فراق يار نه آن مىكند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر * كنايتى است كه از روزگار هجران گفت
و ميگفت : روزگار و هرچه در وى هست ، بس ناپايدار است : اى شب هجران ، تو پندارى برون از روزگارى . ملك شهرمان را كار بدينگونه شد .
و اما قمر الزّمان چون شب درآمد ، خادم ، خوردنى حاضر ساخت .
قمر الزّمان اندكى بخورد و خود را ملامت هميكرد و از سوء ادب كه با پدر روى داده بود ، بندامت اندر بود و خويشتن را مخاطب كرده ، ميگفت كه : مگر ندانستى آدمى را از زبان ، زيان رسد و زبانست كه شخص را به هلاكت اندازد ؟ و پيوسته خود را عتاب ميكرد و ملامت ميگفت تا اينكه سرشك از ديدگانش روان شد و از سخنى كه با ملك شهرمان گفته بود ، پشيمان گشته ، اين دو بيت بخواند :
اى زبان هم آتشى هم خرمنى * چند آتش اندرين خرمن زنى
بىادب تنها نه خود را داشت بد * بلكه آتش در همه آفاق زد