تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 7

مساهمون:

ص٧
بنام خداى بخشنده

حكايات حيوانات

چون شب يكصد و چهل ششم برآمد

ملك شهرباز با شهرزاد گفت : هميخواهم كه از حكايات پرندگان ، حديث‌گوئى . شهرزاد گفت : حبا و كرامة . اى ملك جوان‌بخت ، بروزگار قديم ، طاوسى با مادهء خود در كنار دريا جاى داشتند . و در آن مكان ، بسى درندگان و وحشيان بودند . ولى درختان بسيار نيز در آنجا بود و طاوس با مادهء خود شبها از بيم ، بفراز درختى از درختان بر ميشدند . و پيوسته در جستجوى مكان ديگر بودند كه بجزيره‌اى پر آب و علف