تنم چون سايهء موئى دلم چون ديدهء مورى * ز هجر غاليه موئى كه چون موران ميان دارد
اگر با موى و با مورى شبانروزى شوم همره * نه موى از من خبر دارد نه مور از من نشان دارد
چون على بن به كار ابيات بانجام رسانيد ، فرياد زد و بىخود افتاد . و ابو الحسن چنان دانست كه روان از تن على بن به كار بدر شد . و پيوسته بىخود بود تا اينكه آفتاب برآمد . آنگاه به خود آمد و با ابو الحسن سخن ميگفت و ابو الحسن در نزد او نشسته بود كه آفتاب بلند شد . پس ابو الحسن از نزد او برخاسته ، بدكان رفت و دكان همىگشود . كه كنيزك درآمد و در نزد او بايستاد .
چون ابو الحسن بكنيزك نظر كبد ، كنيزك به اشاره سلام كرد . ابو الحسن ردّ سلام نمود . پس از آن كنيزك ، سلام شمس النهار برسانيد و از حال على بن به كار باز پرسيد . ابو الحسن گفت : اى كنيزك ، حال او مپرس و از رنج و محنت او جويان مباش كه او نه شب ، خواب دارد و نه روز ، راحت . بيدارى ، رنجور و نزارش كرده و ملالت و حزن برو چيره گشته . كنيزك گفت : خاتون من شمس النهار ، ترا و او را سلام رسانيده و رقعهء به او نوشته و حالت او بدتر از حالت على بن به كار است . و گفته است كه تا رقعه را جواب نبرم ، بازنگردم . بايد تو مرا بنزد على بن به كار برى تا جواب رقعه از او بستانم . ابو الحسن ، دكان بسته ، با كنيزك روان شد .
چون بدر خانهء على بن به كار رسيدند ، كنيزك را بدر خانه گذاشته ، خود بدرون رفت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و پنجاه و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ابو الحسن ، كنيز را بدر خانه گذاشته ، خود بدرون رفت .