آنچه بگنجشگ رسيد . روباه گفت : بازگو كه بگنجشك چه رسيد ؟ كلاغ گفت :
شنيدهام گنجشگى به رمهء گوسفندى بپريد و عقاب بزرگى را ديد كه برّهء را بچنگال گرفته ، همىپرد . و آنگاه گنجشگ ، پرهاى خود را بگشود و گفت : منهم بدانسان كنم كه عقاب كرد . پس خويش را بزرگ شمرد و بقويتر از خود تشبه كرده . در حال بپريد و بقوچى فربه كه پشمهاى بلند داشت ، بيفتاد . پشمهاى قوچ بپاى گنجشگ درپيچيد و دام پاى او شد . چون خواست بپرد ، پريدن نتوانست .
آنگاه عقاب ، خشمگين گشته ، بازگشت و او را بگرفت و پرهاى او را بركند . و شبان نيز بيامد . ريسمانى بپاى گنجشگ بسته ، پيش فرزندانش برد . يكى از ايشان با پدر گفت كه : اين چيست ؟ شبان گفت : اين ببزرگتر از خود و قويتر از خود تشبه كرده و هلاك گشته . تو نيز اى روباه ، حذر كن از اينكه بقويتر از خود تشبه كنى ، كه هلاك خواهى شد .
پس چون روباه از دوستى كلاغ نوميد شد ، محزون و ملول بازگشت و از پشيمانى ، دندان بدندان مىسود . چون كلاغ ، گريستن و ناليدن و دندان بدندان سودن روباه بديد ، سبب بازپرسيد . روباه گفت : سبب اينست كه ترا از خود حيلهگرتر يافتم . اين بگفت و به مكان خود بازگشت . پس ملك شهريار گفت : اى شهرزاد ، چه طرفه حكايتها گفتى . اگر از اين گونه حكايات نيز دارى ، بازگو .
شهرزاد گفت : چنين گويند كه :
حكايت خارپشت و قمرى
خارپشتى در كنار درختى مسكن گرفته بود و دو قمرى نر و ماده نيز بر آن درخت آشيان داشتند و بفراز آن درخت بعيش و نوش ميگذراندند . خارپشت با خود گفت كه : قمريان از ميوهء درخت ميخورند و مرا دست از آن كوتاه است .
و لكن بايد ناچار حيلتى سازم . پس در پاى درخت ، نزد كاشانهء خود ، مسجدى بنا