پروردگار من ، اگر رضاى تو در اينست ، محنت بر من افزون كن . و اى خداى من ، تو از ستمكار من غافل نيستى . پس از آن ناله كرد و آه بركشيد و اين دو بيت برخواند :
اى رهانيده خلق را ز بلا * زين بلا بنده را تو باز رهان
كه دلم تنگ و طبع مظلم كرد * تنگى بند و ظلمت زندان
چون ابيات بانجام رسانيد ، كنيزك بشكنجهء او مشغول شد و او را همىزد و در زنجير ، مقيّد بود تا از خود برفت . و كنيزك ، قرصه و كوزهء آب شور بدانجا انداخته ، از نزد او بدرآمد و او را تنها بگذاشت . و او محزون نشسته ، خون از تنش همىرفت . پس برادر خود را بخاطر آورد و از عزّتى كه داشت ، ياد كرد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و بيست و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، اسعد ، برادر خود را بخاطر آورده و از عزت روزهاى گذشته ياد كرده ، بناليد و بگريست و شكايت روزگار كرده ، اين ابيات برخواند :
حوادث ز من نگسلد زانكه هست * يكى را سر اندر دُم ديگرى
مرا چرخ بد شربت تلخ داد * كه ننهادم اندر دهان شكرى
ز خارم اگر بالشى مىنهند * بسا شب كه كردم ز گل بسترى
زمانه ندارد به از من پسر * نهانم چه دارد چو بد دخترى
تنم را نه رنگىّ و نه جنبشى * بود در وجود اينچنين پيكرى
چون اسعد ، ابيات بانجام رسانيد ، بسيار بگريست و بناليد و جدائى برادر را بخاطر آورده ، محزون و اندوهناك بود . اسعد را كار بدينگونه شد .
و اما برادرش ملك امجد تا نصف النهار بانتظار برادر در دامنهء كوه