چون ابيات بانجام رسانيد ، با ديدهء اشكفشان بسوى شهر بازگشتند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و يازدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون ملك شهرمان از خواندن شعر فارغ شد ، با لشكر خود بسوى شهر بازگشت و هلاك قمر الزمان را يقين داشت و چنان ميدانست كه از دزدان يا وحشيان ، آفتى به دو رسيده . پس از آن در جزاير خالدان ندا دردادند كه مردم جامهء سياه در ماتم قمر الزمان بپوشند . و از براى ملك ، خانهء ساخته ، بيت الاحزانش ناميدند . و ملك ، هفتهء دو روز به كار رعيت و سپاه مشغول بود و ساير ايام هفته را به بيت الاحزان اندرآمده ، ميگريست و ميناليد و اشعار در مرثيهء فرزند ميخواند . از آن جمله ، اين ابيات بود :
اى ز قصر بقا بيفتاده * عالمت شربت فنا داده
يك جهان مرد و زن بماتم تو * درد و غم را شدند آماده
سينه از زخم و كف چو پيروزه * چهره از خون و دل چو بيجاده