پرنده روان بود و پرنده باندازهء دويدن قمر الزمان همىپريد . الغرض ، قمر الزمان از پى پرنده از بيابانى به بيابانى و از تلّى بتلّى همىدويد تا اينكه شب درآمد و جهان تيره گشت و پرنده بفراز درختى بلند برشد و در آنجا بخفت . و قمر الزمان در پاى درخت ، حيران بايستاد و بس گرسنه و سخت مانده بود و گمان هلاك
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 146
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٤٦