اندر مباش و فردا بدينجا بازگرد ، كه مرا بىوجود تو عيش محال است و تو ميدانى كه من خلاص ترا گمان نداشتم . پس ملك شهرمان ، اين دو بيت برخواند :
از همه باشد بحقيقت گزير * از تو نباشد كه ندارى نظير
بذل تو كردم تن و هوش و روان * وقف تو كردم دل و جان و ضمير
پس از آن ملك شهرمان بتهيهء اسباب قمر الزمان و مرزوان پرداخته ، فرمود از براى هريك اسبى و جنيبتى زين كردند و توشه و آب بر اشترى ببستند . و قمر الزمان فرمود كه كسى با او بيرون نرود . پس پدر قمر الزمان او را وداع گفته ، در آغوشش گرفت و جبينش را ببوسيد و سوگندش بداد كه : بيش از يك شب ، خواب بر من حرام مكن و جز امشب از من غايب مشو . پس ملك شهرمان اين بگفت و گريان شد و اين دو بيت برخواند :
جان من شد رفتنى از رفتن جانان من * من دل از وى برگرفتم او دل از من برگرفت
چنبر زلفش ز من بربود چرخ چنبرى * تا ز هجرش قامت من پيكر چنبر گرفت
آنگاه قمر الزمان و مرزوان بر اسبها سوار گشتند و جنيبتىها بگرفتند و اشترى را كه توشه و آب بر آن بسته بودند ، با خودشان برداشته ، رو بصحرا گذاشتند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويستم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، قمر الزمان با مرزوان رو بباديه آورده ، آن روز را تا