پدر نپذيرفتم . و از براى همين گمان كه كرده بودم ، آن پسر را بيدار نكردم و ترسيدم . پس چون بامداد شد ، ديدم كه انگشترى او در عوض انگشترى من در دست من است . اى برادر ، مرا حكايت اين بود و اكنون دلبسته و مفتون او هستم و از غايت شوق و عشق ، خواب و خور بر من حرام گشته و بجز گريستن ، كارى ندارم . پس از آن سرشك از ديده روان ساخت و اين ابيات برخواند :
زانگه كه بدان صورت خوبم نظر افتاد * از صورت بىطاقتيم پرده برافتاد
گفتم كه بعقل از همه كارى بدر آيم * بيچاره فروماند چو عشقش بسر افتاد
در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش * ما هيچ نگفتيم و حكايت بدر افتاد
صاحبنظران زين نفس گرم چو آتش * دانند كه اندر تن من نيشتر افتاد
پس از آن ملكه بدور با مرزوان گفت : اى برادر ، ببين كه در كار من چه خواهى كرد و چارهء من از كه خواهى جست ؟ مرزوان سر به پيش افكنده ، در عجب بود و نميدانست كه چاره چيست . پس از آن سر بر كرده ، با ملكه گفت :
هرآنچه بر تو روى داده ، همه راست و درست است . و در فكر اين پسر ، عاجز و حيران ماندهام . و لكن همهء شهرها بگردم و دواى درد تو كنم . شايد چارهء تو در دست من باشد . اكنون تو مضطرب مباش و شكيبا شو . مرزوان اين بگفت و ملكه را وداع كرده ، از آنجا برآمد . و ملكه اين ابيات برخواند :
دلى از سنگ ببايد بسر راه وداع * تا تحمّل كند آن روز كه محمل برود
اشك حسرت بسر انگشت فروميگيرم * كه اگر راه دهم قافله در گل برود
ره نديدم چو برفت از نظرم صورت دوست * همچو چشمى كه چراغش ز مقابل برود
پس از آن مرزوان بخانهء خويشتن آمده ، آن شب را در آنجا بسر برد .