Skip to main content

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — Page 113

Contributors:

P.113
فرياد بركشيد و با غنج و دلال گفت : به خدا سوگند كه تو حبيب من هستى و تو مرا دوست ميدارى ولى اعراض تو از ناز است . پس از آن انگشترى قمر الزمان را در عوض انگشترى خود در انگشت كرد و در گوشه‌اى بخوابيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — Page 113 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى