چون شب يكصد و هشتاد و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، قمر الزمان با خود گفت : با پدر بگويم كه همين دختر را از براى من تزويج كند و نگذارم كه نصف النهار بگذرد مگر اينكه با او ازدواج كنم .
لكن بايد چيزى از او بگيرم كه پيش من يادگار بماند و در ميانهء من و او اشارتى باشد . آنگاه انگشترى از انگشتش بدرآورد و انگشترى را نگين از گوهرهاى گرانقيمت بود و اين ابيات بر آن نقش كرده بودند :
سوگند خوردهام بسر زلف آن پسر * تا مهر از او نتابم و عهدش برم بسر
سوگند من شكسته نشد گرچه روزگار * بر هم شكست و خورد سر زلف آن پسر
چون قمر الزمان ، انگشترى از انگشت آن دختر بدرآورده ، در انگشت خويش كرد ، پشت بر ملكه بر گردانده ، بخسبيد . ميمونهء جنّيه ، چون اين بديد ، فرحناك شد و با دهنش و قشقش گفت : بچهسان پاكدامن بود و پشت به دو گردانيده ، بخسبيد . و اين نبود مگر از پاكدامنى و كمال حسن او . دهنش و قشقش گفتند : آرى ، كردار صواب او را ديديم و پاكدامنى او را كه سرآمد نيكوئىها است ، دانستيم . پس از آن ، ميمونه ، خود را كيكى كرده ، بجامهء ملكه بدور فرو رفت و ناف او را بگزيد . ملكه چشم بگشود و درست نشست . ديد كه پسر ماهروئى در آنجا خفته كه در نكوئى و خوبروئى ، چنانست كه شاعر گفته :
غنودستند بر ماه منوّر * خط و زلفين آن مهروى دلبر
يكى را سنبل نورسته بالين * يكى را لالهء خود روى بستر
چون ملكه بدور ، قمر الزمان را بديد ، شيفتهء جمال و مفتون عارض و خال او گرديد و از غايت محبت و عشق ، خردش برفت و هوشش بپريد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .