گفت : بلى از كفر و ضلالت رستم . پس از آن خليفه پرسيد : آيا تو در زمان جاهليه كاهن نبودى ؟ اعرابى گفت : بلى ؛ و ليكن محتاج نيستم كه حالات زمان ماضى را تكرار و تذكار كنيم .
خليفه چون اين جواب را شنيد دست دعا به درگاه الهى برداشته و عرض كرد : خدايا تا زمانى كه مرا به بعثت نبى محترم خود محمد مفتخر و سرافراز نمودى ما اصنام را پرستش مىكرديم ، خدايا اكنون به آن اوقات خود تأسف و تلهّف مىنماييم . خليفه بعد از دعا به اعرابى مشار اليه خطاب كرده پرسيد : ما را خبر ده از حالت رفيق جن خود كه در زمان كهانت تو ، تو را از اخبار غيبيّه مستحضر مىساخت ، چگونه تو را به قبول دين محمدى ترغيب و تشويق نمود . اعرابى گفت : رفيق جنى من يك ماه قبل از آنكه من داخل اسلام شوم نزد من آمده و اين شعر را بر من خواند :
عجبت للجنّ و تقساسها * و شدّها العيس باحلاسها
تهوي الى مكّه تبغى الهدى * ما مؤمن الجنّ كارجاسها
يعنى : تعجب مىكنم كه حق را به واسطهء جن جستجو مىكنند ، و باز تعجب مىكنم كه به واسطهء شتران بيابانها را تهيه مىنمايند كه براى تجسس رفتن به مكه را آرزو مىنمايد ، در حقيقت ميان مؤمن و كافر جن خيلى فرق است .
اگرچه رفيق من غير ازين شعر چيزى نگفت ، شب ديگر بازآمده شعر آتى را بيان نمود .
عجبت للجنّ و تر حالها * و نفها العيس و اعمالها
تهوى الى مكّة تبغى الهدى * ما مؤمن الجنّ كضلّالها
يعنى : تعجب مىكنم كه با جن به راه مىروند و تعجب مىكنم كه شتران سفيد خود را دوانده و راه مىروند كه براى جستجوى هدايت رفتن به مكه را آرزو مىنمايند در واقع ميان مؤمن و كافر جن خيلى فرق هست .
رفيق من شب سيم نيز آمده اين شعر را خواند :