نمودند و تا زمان حضرت نوح به منوال مشروح باقى بودند .
تقى مخلد ادّعا كرده است كه اين اسامى بعد الطوفان به هندوها انتقال نموده و آنها هم اصنام بزرگ خود را به اين اسامى تسميه نمودند . چون در بطون هريك از اصنام هنود يك جنى موجود بود و كسانى را كه آنها را معبود خود قرار داده بودند از غايب خبر مىدادند ؛ لهذا هنود آنوقت معتقد آن بودند كه اصنام و معبودين آنها سامع و متكلم مىباند . بعدها چون اصنامى هم كه مشركين مكّهء مكرّمه پرستش مىكردند از احوال آتيه خبر مىدادند لهذا اين زعم هنود به اهالى مكّهء نيز انتقال نمود .
كلماتى كه از اصنام اهل مكّه شنيده شده است
عبد اللّه بن عباس سبب مسلمان شدن عمر بن الخطاب را اينگونه شرح و بيان نموده :
عمر بن الخطاب به صناديد قريش وعده نمود كه حضرت ختمى مآب را معدوم و مقتول دارد و براى اينكه استحكام اين وعده خود را به عين به قريشيان بفهماند به خانهء صنمى رفت كه طايفهء بنى خزاعه او را خداى خود دانسته و عبوديت مىكردند . اثنائى كه عمر سوگند ياد مىنمود از جوف صنم صداى هاتفى ظهور كرد . از ظهور اين صدا قريشيانى كه در نزد صنم بودند تعجب نموده و به كمال حيرت گوش دادند ، شنيدند كه صنم مذكور شعر آتى را مىخواند ؛ و از واهمه هريك به طرفى رفته ديگر معاودت نكردند .
روايت است كسانى كه در آنوقت در داخل آن بتخانه بودند پس از مدّت كمى عموما از مضيق كفر درآمده و داخل فسحت سراى ايمان شدند .
شعر
يا ايّها النّاس و ذو الاجسام * ما انتمو و طائش الاحلام
و مسند الحكم الى الاصنام * اصبحتموا كراتع الأصنام
اما ترون ما ارى امامى * من ساطع يجلو دجّى الظّلام
قد لاح للنّاظر من تهام * حتّى بدا نورا بارض الشام