منتهاى حد نرسد .
يا اينكه : روان حركتبخش ، در پايينهاى بدن نيرومند و محكمتر است ؛ زيرا اندامان پايينى بيشتر بدان نيازمندند . پس نيروى حركتبخش در پايينهاى جسم از سببى كه بسيار قوى و بسيار نيرومند نباشد واكنش نشان نمىدهد . و اگر عصب يا ماهيچه آمادهء پذيرش سبب باشد ، نيروى جسمى مىتواند سبب را براند ؛ اما دست به تنها ، ياراى دفاع از خود را ندارد .
سبب چيره و غالب در لرزش اشتراكى ، سرما است كه عصب و روان را باهم ناتوان مىكند يا رطوبت ، كه وسيلهء ابزار سستكننده است . نه آن سستى رطوبتى كه در فالج رخ مىدهد .
بقراط گويد : كسى كه در اثناى تب گرم سوزان به لرزش دچار آيد ، از اثر درهم شدن هوش خوب مىشود . جالينوس به اين نظريه راضى نيست ، ولى حتما ارزش دارد .
و بدان ! كه سختترين حالت لرز از سوى چپ شروع مىشود . لرز سالخوردگان علاجپذير نيست . علامتهاى لرزه سببهايى است كه ذكر شده و آشكارند .
علاج :
بايد علاجهايى را به كار برد كه در گفتارهاى سابق آمده است از قبيل : باز كردن بندآمدنيها ، كم كردن فروهشتگى و سستى ، استفراغ ( پاكسازى ) ، نيرو به عصب دادن ، رطوبت بخشيدن در حالت نياز به رطوبى بودن . اگر از بيمارى ناتوان شده ، توان بخشيدن . گرمى دادن اگر لرز از اثر سرماى ناگهانى يا از نوشيدن باشد . چلانيدن ، ماساژ ، بيرون دادن مواد ناباب ، اگر لازم باشد ؛ و چنانكه در قانون ذكر شد ، آبتنى در حمامات معدنى مانند آب داراى بورهء قرمز ، ( نطرون ) يا زرنيخى ، آب كويرى ، آب گوگردى و آب دريا نيز مفيد است .
اگر سبب آب سرد باشد ، بايد كماد بورهء قرمز و خردل استعمال كرد و با روغن كوشنه ( قسط ) تن را ماليد . اگر از زيادهخورى در شراب باشد ، بايد استفراغ كند ، و روغن سيماهنگ و امثال آن را به كار برد ، و بر دوام روغن يونجه بمالند . روغن شبدر در اينباره خاصيت عجيبى دارد . همچنين ضماد يونجه به تنهايى بسيار خوب است .
اگر از خلط آب كشيده و متراكم يا غليظ باشد و يا لرز پابرجا و محكم است ، بادكش را بر اولين مهره مىگذارند و بايد در آبزن روغن گرمىبخش و آبپز گوشت جانورانى كه در بحث از فالج و تشنج و كزاز آمده بنشيند . سرانجام گندبيدستر در مشروب عسلى تناول كند ؛ يا معجونهاى بزرگ اسهالدهنده به كار برد . حبوبى را استعمال كند كه از فيجن و زنگى دارو سازند . مغز خرگوش را بريان كنند و بخورند بسيار مفيد است .
نوشابهء عسلى با آبپز خطمى و برگ « دامامون « 1 » » نيم اوقيه مفيد است .
هامش
( 1 ) - « دامامون » در نسخهء ديگر « وامونيون » آمده كه هيچكدام را پيدا نكردم . شايد « آمامون » باشد كه به معنى برگ گياه هل ( دانه خوشبو ) است .