تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
پيرمرد گفت : هيچ كس جز خودم شما را نمىكشد . آنگاه شمشيرش را گرفت و پيشاپيش آنها رفت . چون به ساحل فرات رسيد ، شمشير را از غلاف بيرون كشيد . چون آن دو جوان شمشير كشيده را ديدند ، چشمهاشان غرق اشك شد و به او گفتند : اى پيرمرد ، ما را به بازار ببر ، ما را به فروش و از بهاى ما بهره‌مند شو و كارى مكن كه در روز قيامت محمد ( ص ) با تو دشمنى بورزد . گفت : ولى مىخواهم شما را بكشم و سرهايتان را نزد عبيد اللّه ببرم و دو هزار درهم جايزه بگيرم . گفتند : اى پيرمرد ، آيا مراعات خويشاوندى ما با رسول خدا ( ص ) را نمىكنى ؟ گفت : شما نسبتى با رسول خدا ( ص ) نداريد ! گفتند : پس ما را نزد عبيد اللّه ببر تا خودش دربارهء ما نظر دهد ! گفت : نمىتوانم چنين كارى بكنم ، تنها راه نزديكى به او ريختن خون شماست . گفتند : اى پيرمرد ، آيا بر خردسالى ما رحم نمىآورى ؟ گفت : خداوند ذّره‌اى محبت شما را در دل من قرار نداده است . گفتند : اى پيرمرد ، اگر چاره‌اى نيست ، پس بگذار چند ركعت نماز بگذاريم . گفت : اگر برايتان سودى دارد ، هر چه مىخواهيد نماز بخوانيد ! دو جوان چهار ركعت نماز گزاردند ، آنگاه دستها را به آسمان بلند كرده گفتند : يا حىّ يا حكيم يا احكم الحاكمين ! احكم بيننا و بينه بالحق ( اى زنده ، اى فرزانه ، اى داورترين داوران . ميان ما و او به حق داورى كن ) . پس مرد برخاست و برادر بزرگ‌تر را گردن زد و سرش را برد و در توبره گذاشت . برادر كوچك رفت و خود را به خون برادر آغشته ساخت ؛ و در آن حال مىگفت : مىخواهم رسول خدا ( ص ) را در حالى كه آغشته به خون برادرم هستم ديدار كنم . گفت : ناراحت مباش ، به زودى تو را به برادرت ملحق مىكنم ! آنگاه رفت و او را گردن زد و سرش را در توبره گذاشت ؛ و پيكرهايشان را در حالى كه خون از آنها مىچكيد در آب افكند .