مردم او را از خود راندند و چون از كنار مردم مىگذشت از او روى بر مىگرداندند .
هرگاه وارد مسجد مىشد ، مردم بيرون مىرفتند و هر كس او را مىديد ، دشنامش مىداد .
او پيوسته در خانهاش ماند تا آنكه كشته شد . « 1 »
فرستادگان عمر سعد نزد امام ( ع )
طبرى گويد : عمر سعد ، عزرة بن قيس احمسى « 2 » را سوى حسين ( ع ) فرستاد و گفت :
نزد او برو و بپرس كه براى چه آمده و چه مىخواهد ؟ چون عزره از كسانى بود كه به حسين نامه نوشته بود ، از رفتن نزد وى شرم كرد .
گويد : اين كار را به سرانى كه به حسين نامه نوشته بودند عرضه كرد و همه دريغ كردند و نپذيرفتند .
گويد : كثير بن عبداللَّه شعبى كه سوارى دلير بود و از هيچ كارى روى گردان نبود ، برخاست و گفت : من نزدش مىروم ، به خدا سوگند ، اگر بخواهى او را غافلگيرانه مىكشم ! عمر سعد گفت : نمىخواهم غافلگيرانه كشته شود ! پيش او برو و بپرس كه براى چه آمده است ؟
گويد : كثير سوى حسين آمد ، و ابو ثمامهء صائدى « 3 » با ديدن وى به آن حضرت گفت :
اى ابا عبداللَّه ، خداوند تو را موفق بگرداند ، بدترين مردم روى زمين و كسى كه از همه خونآشامتر و در ترور كردن بىباكتر است ، نزد تو آمده است ! آنگاه در برابرش ايستاد و گفت : شمشيرت را بگذار !
گفت : نه به خدا ، اين دون كرامت است . من فرستاده هستم ، اگر سخن مرا مىشنويد ، پيامى را كه آوردهام ابلاغ مىكنم و اگر نمىشنويد باز مىگردم .
گفت : پس من قبضهء شمشيرت را مىگيرم ، و تو مقصود خويش را بگوى ! گفت : نه به خدا ، به آن دست نخواهى زد !
هامش
( 1 ) - تذكرة الخواص ، ص 233 .
( 2 ) - براى زندگينامهء وى ر . ك : جلد دوم همين پژوهش .
( 3 ) - زندگينامهء وى در آخر فصل سوم ، مقطع وقايع راه از مكه تا كربلا گذشت .