كه اميرالمؤمنين با دست خودش حفر كرده و بر مستمندان مدينه و در راه ماندگان وقف كرده بود ، از او بخرد و آن نامه را با دوهزار دينار فرستاد . امام حسين عليه السلام از فروش آن سرباز زد و فرمود : « پدرم آن را صدقه داد تا خداوند او را بهخاطر آن از آتش دوزخ حفظ كند و من بههيچ قيمتى آن را نمىفروشم » « 1 »
نقل شده است كه ميان امام حسين عليه السلام و معاويه بر سر زمينى كه از آنِ امام بود منازعهاى رخ داد . حضرت به او فرمود : يكى از اين سه راه را اختيار كن : يا سهم مرا بخر ، يا آن را به من باز گردان يا اين كه ابن زبير و ابن عمر را ميان من و خود داور قرار بده و چهارمين انتخاب صيلم باشد .
معاويه گفت : صيلم چيست ؟
فرمود : اين كه « حلف الفضول » را بخوانيم ( همپيمانانى جوان كه عهد كردند از مظلوم در برابر ظالم دفاع كنند . )
گفت : ما را به حلف الفضول نيازى نيست . « 2 »
از محمد بن سايب نقل شده است كه گفت :
روزى مروان بن حكم به حسين بن على عليه السلام گفت : اگر افتخارتان به فاطمه نبود ، با چه چيز بر ما افتخار مىكرديد ؟
حسين عليه السلام - كه زورمند بود - حمله كرد و گلويش را گرفت و فشرد و عمامهاش را به گردنش پيچيد تا بيهوش شد و سپس رهايش كرد .
آنگاه حضرت نزد گروهى از قريش رفت و گفت : شما را به خدا سوگند مىدهم كه اگر راست مىگويم سخنم را تصديق كنيد . آيا روى زمين كسى را مىشناسيد كه از من و برادرم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم محبوبتر بوده باشد ؟
گفتند : پرودگارا ! نه .
فرمود : و من در روى زمين ، ملعونِ پسر ملعونى جز اين ( معاويه ) و پدرش ، دو رانده شدهء رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نمىشناسم ، به خدا سوگند ميان « جابرس » و « جابلق » يكى در دروازهء مشرق و يكى در دروازهء مغرب ، دو مردى كه اسلام آورده باشند ، نسبت به خدا و
هامش
( 1 ) - كامل مبرّد ، ج 3 ، ص 208 .
( 2 ) - اغانى ، ج 17 ، ص 189 .