نقل شده است : حسين عليه السلام خسته شد و در راه نشست . در اين هنگام ابوهريره با كنار جامهاش خاك را از پاهاى او پاك مىكرد . . .
حسين عليه السلام گفت : اى ابوهريره ، اين چه كارى است كه مىكنى ؟ !
گفت : مرا وابگذار ، به خدا سوگند اگر مردم آنچه را كه من دربارهء تو مىدانم مىدانستند ، تو را بر گردنشان سوار مىكردند . « 1 »
آن حضرت در مدينه چونان خورشيدى بود كه بر مردم نور هدايت ، امنيت و آرامش مىافشاند . هنگامى كه در مسجد جدش خطابه مىخواند و يا براى كسانى كه در محضرش بودند سخن مىگفت ، دلها فريفتهء او و چشمها به سيماى او خيره مىگشت ، و چنان بى حركت بودند كه گويى بر سرشان پرنده نشسته است .
اين معاويه دشمن خونين اوست كه به مردى از قريش مىگويد : هنگامى كه به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وارد شدى حلقهاى را ديدى كه مردم در آن چنان نشسهاند كه گويى بر سرشان پرنده نشسته است . اين مجلس اباعبدالله است كه ساق پاهايش را تا نيمه پوشيده و هيچ تردستىاى هم در آن مجلس در كار نيست . « 2 »
امام حسين عليه السلام در مسجد جدش صلى الله عليه و آله و سلم بر گروهى كه عبدالله بن عمرو بن عاص نيز در ميان آنها بود گذر كرد . امام بر آنان سلام كرد و پاسخ شنيد . عبدالله بن عمرو بن عاص برخاست و با صداى بلند سلام را پاسخ داد و سپس نزد مردم رفت . آنگاه گفت : آيا محبوبترين اهل زمين در نزد آسمانيان را به شما معرفى كنم ؟
گفتند : بلى .
گفت : هموست كه مىرود . به خدا سوگند كه پس از شبهاى صفين نه من كلمهاى با او سخن گفتهام و نه او با من . به خدا سوگند اگر او از من خشنود شود نزد من محبوبتر است از اين كه مانند احُد را داشته باشم . « 3 »
هامش
( 1 ) - تاريخ ابن عساكر ( زندگينامه امام حسين عليه السلام ) محمودى ، ص 149 ، حديث 191 .
( 2 ) - همان ، ص 147 ، حديث شماره 189 .
( 3 ) - مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 186 - 187 به نقل از طبرانى در الأوسط .