او را اجازه ورود داد و مقدمش را گرامى داشت و فرماندارى مدينه را به او سپرد . « 1 »
در گفت و گويى كه ميان معاويه و ابن عباس روى داد ، « . . . گفت : ما به سراسر گيتى نوشتهايم و از ذكر مناقب على و خاندانش نهى كردهايم ، اى ابن عباس تو نيز زبانت را نگهدار و باز ايست .
گفت : آيا ما را از خواندن قرآن نهى مىكنى ؟
گفت : نه .
گفت : آيا از تأويلش باز مىدارى ؟
گفت : آرى !
گفت : يعنى بخوانيم و از مقصود خداوند در آن باره نپرسيم ؟
گفت : آرى .
گفت : چه چيز بر ما واجب گرديده است ؟ قراءت آن يا عمل به آن ؟
گفت : عمل به آن .
گفت : تا هنگامى كه مقصود خداوند را از آنچه بر ما نازل كرده است ندانيم ، چگونه مىتوانيم به آن عمل كنيم ؟
گفت : در اين باره از كسى كه آن را به خلاف تو و خاندانت تأويل مىكند بپرس !
گفت : قرآن بر خاندان من نازل شده است و من تأويل آن را از آل ابىسفيان و آل ابىمعيط و يهود و نصارا و مجوس بپرسم ؟ !
گفت : ما را با ديگران برابر دانستى ؟ !
گفت : به جانم سوگند تو را با آنان برابر ندانستم ، مگر هنگامى كه امّت را از پرستش خداوند با قرآن و امر و نهى و حلال و حرام و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محكم و متشابهى كه در آن آمده است ، نهى كردى در حالى كه اگر امّت در اين باره چيزى نپرسد هلاك گشته اختلاف پيدا مىكند و سرگردان مىشود !
« وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ » .
« 2 »
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ج 4 ، ص 359 .
( 2 ) - ولى خداوند نمىگذارد ، تا نور خود را كامل كند ، هر چند كافران را خوش نيايد [ توبه ( 9 ) ، آيه 32 ] .