معابدشان را به مسيحيان بدهند .
قسمتهاى اصلى اين روايت بايد درست باشد گرچه ممكن است تيموثئوس آن را كمى با مذاق شنوندگان مسيحى خود سازگار كرده باشد . حضور اسقف مسيحى نبايد مجعول باشد و حتى ممكن است به عنوان پزشك از مقرّبان كواذ بوده باشد « 1 » . به هر حال اين داستان به دور دشمنى مغان با روحانيان مانوى ( مزدكى ) مىگردد . اين روحانيان مزدكى مىخواستند وليعهدى را كه طرف توجّه مغان و خود پادشاه نيز بوده است بر كنار كنند و يكى را كه پسنديدهء خود ايشان باشد در زمان حيات خود پادشاه به تخت بنشانند . فردوسى واضحتر گفته است . بنا به گفتهء او خسرو ، وارث احتمالى تاج و تخت كه از طرف موبد حمايت مىشد تمام اين واقعه را رهبرى كرد . مزدك كواذ را به كلّى به طرف خود آورده بود و پيروان او بسيار زياد بودند . دست موبدان از كار كوتاه شده بود و تنها شاهزاده خسرو سرسختى مىكرد .
خسرو پنج ماه مهلت خواست تا خود را براى گرويدن به آئين مزدك آماده سازد . او در طى اين مدّت هرمزد پير داننده را از اردشيرخرّه و مهرآذر را با سى تن از يارانش از استخر بخواست . در يك جلسهء مهمّ جدّى ، مزدك در مباحثه مغلوب يكى از موبدان گرديد . پادشاه او را با پيروانش كه سه هزار تن از ايشان نامور بودند به خسرو سپرد . خسرو فرمود كه ايشان را مانند درختان سر به زير و پاى به بالا در خاك دفن كردند و مزدك را به دار آويختند « 2 » . از اين كار همه راضى و خرسند شدند . كواذ از روابط پيشين خود با مزدك اظهار شرمگينى كرد و از كار پسرش خسرو شادمان گرديد . اين شرح از روى يك روايت قديمى از روحانيان زرتشتى است و اين مطلب
هامش
( 1 ) - چون ظاهرا سلسلهء روحانيان نسطورى آن زمان كه به دست ما رسيده است ناقص است ممكن است بازانس ، كه در جاى ديگر خبرى از او نداريم ، واقعا پزشك شاه بوده است ، گرچه لازم نيست كه حتما چنين بوده باشد .
( 2 ) - در شاهنامهء چاپ مهل روايت ديگرى نيز افزوده است كه در چاپ ماكان نيست .
به موجب آن مزدك از پادشاه خواست تا دختر و تاج و تختش را به او واگذار كند و شاه فرمود تا او را در قير گداخته انداختند .