ابو مخنف مىگويد : روز نهم محرّم ، امام حسين عليه السّلام دستور داد برايش خيمهاى سرپا كردند ، سپس ظرفى بزرگ از نوره آميخته به مشك براى نظافت درخواست نمود ، عبد الرحمن بن عبد ربّه و برير شانه به شانه بر در خيمه ايستاده و منتظر بودند پس از امام حسين عليه السّلام نوبت آنها فرا رسد ، برير با عبد الرحمن مزاح مىكرد و او را مىخنداند ، عبد الرحمن گفت : دست از سر ما بردار به خدا حالا وقت بيهودهگويى نيست . برير گفت : به خدا سوگند ! اطرافيان من مىدانند من نه در جوانى و نه در پيرى ، هيچگاه بيهوده نگفتهام ، ولى به خدا سوگند ! از آن چه به ديدار آن خواهم شتافت ، شادمانم . به خدا ! فاصلهء ميان ما و حورالعين اين است كه بر دشمنان حمله كنيم و آنان با شمشيرهاى خود بر ما يورش ببرند ، اى كاش ! هم اكنون چنين چيزى اتفاق مىافتاد « 1 » . همچنين به گفتهء ابو مخنف : ضحّاك بن قيس مشرفى - همان كسى كه با امام حسين عليه السّلام بيعت كرد مشروط به اينكه تا زمانى ياران امام عليه السّلام از آن حضرت پشتيبانى كنند ، وى نيز از امام حمايت نمايد و گرنه بيعت از او برداشته شود - روايت كرده است كه : شب عاشورا خوابيديم ، امام حسين عليه السّلام و يارانش تمام شب را بيدار مانده ، به نماز و استغفار و دعا پرداختند و تضرع و زارى مىكردند . چند سوار از نگهبانان دشمن كه مراقب ما بودند از كنارمان گذشتند و امام عليه السّلام اين آيات را تلاوت مىكرد :
« 2 » .