زيادى نى خشك به آتش كشيده و آنها را به سوى مسلم پرتاب مىكردند و وى را از پشت بامها آماج سنگ قرار مىدادند ، ولى او همچنان ميان آن جمعيت شمشير گذاشته بود و در حين نبرد با اشعارى حماسى چنين مىگفت :
أقسمت لا اقتل الّا حرّا * و إن رأيت الموت شيئا نكرا
كل امرئ يوما ملاق شرّا * او يخلط البارد سخنا مرّا
رد شعاع النفس فاستقرّا * أخاف أن اكذب أو اغرّا
يعنى : سوگند خوردهام آزادانه كشته شوم ، هر چند مرگ در نظرم چيز ناپسندى آيد . هر فردى ناگزير ، به ناگوارىهاى زندگى برخورد مىكند و يا چيزى سرد با گرم و تلخ آميخته مىشود . اكنون كه افكار پريشان نفس آسوده گشت ، بيم آن دارم كه به من دروغ گويند و يا فريبم دهند .
آنگاه مسلم ، با بكير بن حمران احمرى درآويخت و هر يك بر ديگرى ضرباتى وارد ساختند ، بكير شمشير را بر دهان مسلم فرود آورد و لب بالاى آن بزرگوار را شكافت و به لب پايين رسيد و دندانهاى پيشين وى شكست و مسلم ضربت محكمى بر سر او نواخت و ضربت دوم را بر كتفش فرود آورد كه چيزى نمانده بود آن را شكافته و به بدن فرو رود كه همراهانش او را از دست مسلم نجات دادند و مسلم اشعار خود را تكرار مىكرد .
محمد بن اشعث به مسلم گفت : اى جوان ! تو در امانى خود را به كشتن مده ، به تو دروغ گفته نمىشود و از در حيله و نيرنگ با تو در نمىآيند ، اينان عموزادههاى تواند نه قاتلان و ضاربان تو .
وقتى مسلم احساس كرد در اثر باران سنگ از پا در آمده و آن همه نى را آتش زده و بر سر او ريختهاند و صدمهء زيادى به دو رساندهاند ، به ديوار آن خانه تكيه زد .
محمد بن اشعث ، پيوسته اماننامه را بر او عرضه مىكرد و به وى نزديك مىشد .