همانند روز بدر و احد با آنان مىجنگيدم . عبد الرحمن گفت : اى مقداد ! مادرت به عزايت بشيند مبادا كه مردم اين سخن را از تو بشنوند به خدا سوگند من در هراسم كه [ تو درميان اين امت ] جدايى و فتنه ايجاد كنى . راوى مىگويد : پس از اينكه مقداد از آنجا بازگشت به نزدش آمده و گفتم : اى مقداد ! من از ياران تو هستم . پس گفت : خدا تو را ببخشايد دو يا سه مرد ما را در آنچه مىخواهيم بىنياز نمىسازد سپس از نزد او خارج شده و به نزد على بن ابى طالب عليه السّلام آمدم و سخنان مقداد و خودم را برايشان بيان نمودم . پس على عليه السّلام براى ما به نيكى دعا نمود .
[ 300 - كلام جارية بن قدامة با معاويه ]
[ 324 ] 26 - عبد الملك بن عمير لخمى مىگويد : حارثه بن قدامه سعدى به نزد معاويه آمد در حالى كه احنف بن قيس و حباب مجاشعى بر تخت كنار معاويه بودند . پس معاويه به او گفت :
تو كه هستى ؟ گفت : من حارثه بن قدامه هستم . راوى گويد : حارثه مردى كوتاهقد و لاغر بود .
پس معاويه به او گفت : اميد نداشتم كه تو باشى . آيا تو جز زنبور عسل چيزى هستى ؟ حارثه گفت : اى معاويه [ با من اينگونه ] رفتار مكن . تو مرا به زنبور عسل تشبيه كردى و حال آنكه به خدا سوگند نيشى سوزان و سخت و آب دهانى شيرين دارد . اما به خدا سوگند معاويه فقط سگى درميان سگها است كه عوعو مىكند و [ نام ] اميّه نيز كوچك شده و مصغّر امه [ كنيز ] است . پس معاويه گفت : اينگونه مگو . حارثه گفت : تو گفتى و من نيز گفتم . چرا ؟ گفت : همانا مشاهده كردم كه اين دو نفر [ احنف و حباب ] تو را از جايگاهت دور ساختهاند . پس نمىخواهم كه با آنان شريك باشم . معاويه به او گفت : نزديك شو تا تو را از رازى آگاه گردانم .
پس به او نزديك گشت پس معاويه گفت : اى حارثه ! من دين اين دو را خريدهام . حارثه گفت :
اى معاويه ! از من نيز بخر . معاويه گفت : اين سخن را بلند نگو و [ خاموش باش ] .