در علل الشرايع آمده است : على عليه السّلام روايت نمودهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمودند :
يكى از پيامبران بنى اسرائيل چهل سال مردم خود را به خداپرستى فرا خواند .
سرانجام روزى مردم از او خواستند كه غذايى براى آنان فراهم آورد كه همچون لباسشان زردرنگ باشد .
او بر چوبى خشك ، زير لب چيزى خواند و آن چوب خشكيده به درختى سبز و تنومند تبديل شد و ميوههاى زردرنگ زردآلو بر آن روييد . وقتى مؤمنان از آن زردآلوها مىخوردند هستهء ( زردآلو ) براى آنان طعمى شيرين داشت ولى براى كافران طعمى تلخ داشت . « 1 »
هروى گويد كه امام رضا عليه السّلام فرمودهاند : خداوند به يكى از پيامبران بنى اسرائيل وحى فرمود كه نخستين چيزى را كه مىبيند ببلعد و دومين چيز را پوشيده دارد و سومين چيز را بپذيرد و چهارمين آنها را نااميد نگرداند و از پنجمين آنها فرار كند . پيامبر به راه افتاد و ناگهان در برابرش كوهى عظيم را ديد . او با خود گفت : خداوند هرگز بندهاش را به كارى وا نمىدارد كه توانايى آن را نداشته باشد . او به سوى كوه رفت و هرچه به آن نزديكتر مىشد كوه كوچكتر مىشد تا اينكه سرانجام كوه به لقمهاى كوچك تبديل شد و او لقمه را بلعيد .
پس آنگاه او به تشتى رسيد و همانگونه كه خداوند فرموده بود آن را زير خاك پنهان كرد ولى تشت دوباره از خاك بيرون آمد .
سپس به پرندهاى رسيد كه بازى شكارى در پى آن بود .
همانگونه كه خداوند دستور داده بود پيامبر پرنده را در آستين پيراهنش امان داد . باز به پيامبر نزديك شد و به اذن خدا به سخن درآمد و گفت : شكارم را از چنگم درآوردى اينك ساعتى است كه در پى آن هستم . ناگهان پيامبر به ياد فرمان چهارم خداوند افتاد كه نبايد كسى را نااميد بازگردانى . او نيز تكهاى از ران پرنده را به سوى باز پرتاب كرد . آنگاه او دوباره راهى شد و به مردارى بدبو
هامش
( 1 ) . علل الشرايع ج 2 ص 297 .