گردان و اخبار و حوادث را از آنها پوشيده مدار . آنگاه بر سردر زندان نوشت
پس از آنكه يوسف نزد عزيز مصر رفت و با او به گفتگو نشست . در تاريخ آمده است كه عزيز مصر به هفتاد زبان سخن مىگفت . او با يوسف به هر زبانى كه سخن مىگفت يوسف با همان زبان پاسخش را مىگفت . عزيز مصر از دانش يوسف به شگفت آمده بود ؛ چرا كه يوسف در آن هنگام سى سال بيشتر نداشت آنگاه پادشاه يكبار ديگر تعبير خوابش را از يوسف پرسيد و يوسف روياى عزيز مصر را اين گونه بازگو نمود : هفت گاو خاكسترى با پيشانىهاى سفيد از رود نيل بيرون مىآيند و در كنار ساحل با پستانهاى پرشير به سوى تو مىآيند در همان حال هفت گاو لاغر از لجنزارها بيرون مىآيند در حالىكه موهاى بدنشان ريخته و دندانهاى تيز و خرطومهاى بلندى دارند و پستان شيردهى ندارند . گاوهاى لاغر به گاوهاى چاق هجوم مىبرند و آنها را تكهتكه مىكنند در اين هنگام هفت خوشه سرسبز گندم را مىبينى كه در كنار هفت خوشه خشكيده گندم در سرزمين روييدهاند و از آب ، سر بيرون آوردهاند . ناگهان باد مىوزد و ديرى نمىگذرد كه شعلههاى آتش خوشهها را فراگرفته و آنها را به علفهاى خشك و سوختهاى تبديل مىكند . « 1 »
محمد بن مسلم از امام باقر عليه السّلام پرسيد : يعقوب چندسال در مصر با يوسف زندگى كرد ؟ آن حضرت فرمودند : او دو سال در كنار يوسف زندگى كرد و آنگاه جان سپرد . جنازهاش را به بيت المقدس برده و آنجا به خاك سپردند .
از امام باقر عليه السّلام پرسيدند كه تفسير آيهى
« إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ » .
چيست ؟ فرمود : خواهر يعقوب به يوسف تهمت زد كه او كمربند اسحاق را دزديده است تا او را به غلامى بگيرد و اين گونه مدت بيشتر با او بماند ؛ چرا كه او علاقه شديدى به يوسف داشت . او به يعقوب قول داد كه يوسف را نفروشد و نترساند « 2 » روايت شده است كه هنگامى كه يوسف به همبندش در زندان گفت كه نزد پادشاه مرا نيز ياد كن جبرئيل بر او نازل شد و برپاى او كوبيد و آنگاه
هامش
( 1 ) . عرائس ثعلبى ص 111 و 112 .
( 2 ) . بحار الانوار ج 12 ص 298 .