زنده شوند و از همه آنها علَّت مرگشان سؤال شود البتّه خواهند گفت : علَّتش تخمه بوده است ، و گويند : خداى منان نيمى از طبّ را در نصف آيتى گنجانده است آن جا كه فرموده : بخوريد و بياشاميد و زياده روى نكنيد ( 1 ) .
17 . لا شرف مع سوء الادب
امير مؤمنان ( ع ) فرمود : با بدى ادب ، بزرگى نباشد .
شارح گويد : شرف بلندى و گرد آمدن ويژگيها و ظاهر شدن آنهاست ، و ادب فراهم آمدن خصلتهاى خوب است ، و اديب كسى است كه آن خصال در او باشد و اديب به اين معنى بر ادب كننده و ادب شونده اطلاق مىگردد و گفته مىشود : استادى اديب و فرزندى اديب ، بنا بر اين تفسير ، معناى گفتار اهل لغت : اين از بدى ادب ، و اين از خوبى ادب است ، از بدى ، ترك ادب بدتر ، و حسن و خوبى ادب نيكوتر ، بدين طريق كه اسوء و احسن صفتى باشد كه پرده از معناى ادب و ترك آن بردارد چون ادب هر جا يافت شود احسن و نيكوتر است و هر جا كه يافت نشود بدتر مىباشد .
يعنى : براى هر كه ادب نيست ، بزرگى نباشد ، اگر چه داراى تبار و حسب باشد ، چون ادب جزو شرف و در آن معتبر است و گويا جزيى از شرف مىباشد و كلّ ، بدون جزء يافت نشود :
ادب تاجى است از نور الهى
بنه بر سر برو هر جا كه خواهى
( 2 ) و به همين سبب استادى كه تربيت انسان مىكند بر پدر ترجيح دارد چه او سبب شرافت فرزند و كمال اوست و پدر سبب پيدايش او و وجود بدون كمال اعتبار و ارجى ندارد ، و چه نيكو نامگذارى كرده هر كس پدر را پدر گلى و معلَّم را پدر دينى ناميده است . ( 3 ) .
هامش
( 1 ) . . . قسمتى از آيه 31 سورهء اعراف ( 7 ) .
( 2 ) شعر يا از عطار و يا عبد الرحمن جامى است .
( 3 ) نزديك به همين مطلب است آنچه از اسكندر در بعضى كتابها نقل شده است كه به دو گفته شد : « چرا مربّى و معلَّمت را بيشتر از پدرت احترام مىكنى جواب داد : چون پدرم علَّت حيات و زندگى فانى من ( جسم من ) است و مربّى من علت زندگى جاويد ( مربّى روح ) من است و نزديك به اين سخن است اين شعر پارسى :اى بيخرد اگر پدرت نان و آب داد
استاد در نهاد تو علم و ادب نهاد
حقا كه آب و نان ندهد هيچ فايده
تا علم دين و شرع نخوانى بر اوستاد
و در حديث وارد شده است : » پدران سهاند : پدرى كه تو را به دنيا آورده ، و پدرى كه تو را دانش آموخته ، و پدرى كه به تو زن داده است « .