شعبه اجازه خواستند و بر او داخلشدند و پارچه از چهرهاش كنار زدند . عمر گفت :
چه بيهوشىاى ! چه قدر بيهوشى پيامبر خدا شديد است !
هامش
برخى بر اين باورند كه عمر به واقع نمىدانسته پيامبر صلى الله عليه و آله در گذشته است و به ديگر سخن ، انگاشتهاند كه براى عمر ، چنين باور بوده است كه « پيامبر صلى الله عليه و آله نمىميرد ؛ بلكه او [ انسانى ] جاودانه است » ( شرح نهج البلاغة : ج 12 ص 195 ) .
اينان ، موضع عمر را سياستبازى و صحنهآفرينى ندانستهاند ؛ ولى برخى بر اين باورند كه او خوب مىدانسته كه پيامبر خدا زندگى را بدرود گفته است و ديگر در ميان مسلمانان نيست ؛ امّا مصلحت و چارهانديشى براى آينده موجب شد كه او با چنين موضعى ، زمينه را براى حذف رقباىسياسى آماده سازد .
ابن ابى الحديد ، ديدگاه دوم را پذيرفته است ، با تأكيد بر اين كه قصد عمر از اين كار ، پيشگيرى نمودن از بروز فتنه در امر امامت و پيشوايى امّت از سوى انصار يا ديگران بوده است . ( شرح نهج البلاغة : ج 2 ص 42 ) .
با توجّه به قرائن تاريخى و مواضع ابو بكر و عمر و نيز با توجّه به سكوت ناگهانى عمر كه در پى آن همه هياهو و پس از رسيدن ابو بكر اتّفاق افتاد ، ترديدى باقى نمىماند كه اين موضع عمر ، حركتى سياستمدارانه در جهت زمينهسازى همان چيزى بود كه پيشتر ، او و ابو بكر به خاطر آن ، بر خلاف فرمان صريح پيامبر خدا ، از رفتن با سپاه اسامه تن زدند ؛ چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله خود از پايان يافتن عمرش سخن گفته و اين را به همگان رسانده بود .
عمر ، چند روز پيش از اين و به هنگام جلوگيرى از « كتابت وصيّت » ، شعار « كتاب خدا براى ما كافى است » را سر داده بود كه طبعاً مربوط به پس از مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله است .
اصولًا مىتوان گفت كه با تصريح قرآن كريم به « ميرا » بودن پيامبر صلى الله عليه و آله و جاودانه نبودن آن بزرگوار ، « وفات نيافتن او » هرگز و حتّى به گونهء باورى سست نيز در ميان مؤمنان ، مطرح نبوده است . از همه روشنتر ، كلام خود عمر است ، آن هنگام كه خلافت را بر ابو بكر استوار ساخت و او را بر مَسند نشانيد و با صراحت ، نادرستى و نااستوارى گفتارش را بيان داشت .
اينها همه و همه ، نشانگر آن است كه او تلاش مىكرده است زمينه را براى به چنگ آوردن حكومتْ آماده ساخته ، مَسند خلافت را براى ابو بكر ، رقم زند تا در فردا و فرداها خود بدان مسند تكيه زند . چه گوياست كلام على عليه السلام كه خطاب به او فرمود :
احلُب حَلباً لَكَ شَطرُهُ . شيرى بدوش كه از آن ، سهمى [ هم ] از آنِ تو باشد .