ذهنى ماست ، تصوراتى كه از كوه و دشت و دريا ، زمين و آسمان و انسانها و ديگر امور داريم . اگر اين تصورات تطابق ما هوى با امور خارجى نداشته باشند و در نتيجه تصورات ما « چيزهايى » باشند و امور خارجى « چيزهايى ديگر » باشند كاملا مباين با تصورات ذهنى ، در اين صورت ، ما هرگز از امور بيرون از خود آگاه نخواهيم شد ، و در واقع همهء علوم ما جهل مركب خواهد بود . و اين همان سفسطه و انسداد باب علم به خارج است .
دفاع از نظريهء اشباح
ممكن است گفته شود : همچنانكه ما با ديدن تصوير اسب به خود اسب منتقل مىشويم ، با تصور شبح ذهنى اسب نيز به حقيقت خارجى اين حيوان منتقل شده و از آن آگاه مىگرديم . به بيان ديگر ، همانگونه كه عكس اسب ، حاكى از اسب واقعى است و آن را نشان مىدهد ، شبح ذهنى اسب نيز حاكى از آن مىباشد و همان اسب بيرونى را به ما نشان مىدهد .
دفع دفاع مذكور
در پاسخ به اين سخن بايد گفت : عكس يك شىء وقتى مىتواند حاكى از خود آن شىء باشد ، كه ما قبلا خود آن شىء را ديده باشيم . اما اگر از آغاز فقط عكس و شبح اشيا را ديده باشيم و هرگز با خود اشيا مواجه نشده باشيم - چنانكه بنابر نظريهء اشباح ما فقط شبحهاى اشيا را درك مىكنيم و هرگز خود آنها را درك نكرده و نخواهيم كرد - در اين صورت ، محال است كه اين شبحها از حقايق ديگرى حكايت كنند .
يعنى ما هرگز نخواهيم فهميد اين شبح ، شبح چه چيزى است و از چه چيزى حكايت مىكند ، زيراكه خود آن چيز را هرگز درك نكردهايم . « 1 »
هامش
( 1 ) . حضرت علامه - كه رحمت خدا بر او باد - در نهاية الحكمة ( ص 35 ) در ردّ نظريهء اشباح همين مطلب را متذكر شده و مىگويد : « على انّ فعلية الانتقال من الحاكى الى المحكّى تتوقّف على سبق علم بالمحكىّ ، و المفروض توقّف العلم بالمحكىّ على الحكاية » . يعنى در صورتى انسان از چيزى به چيز ديگر منتقل مىشود و يكى ، ديگرى را نشان -