آتش كه خلقتش عوض شده و مسخ ميگردد .
الناصيه : موى جلوى پيشانى و سر است آن را ناصيه ناميدهاند براى اينكه متّصل بسر است از قول ايشان ناصى يناصى مناصاة هر گاه برسد را جز گويد ( قى تناصيها بلاد قي ) بيابان شنزار بى آب و علفى كه در جوار و متصل به آنست بيابان شورهزار ديگرى .
النادى : مجلس شب نشينى اهل نادى است پس بسيار استعمال شد تا هر مجلسى نادى ناميده شد .
الزبانيه : مفرد آن زبينه از ابى عبيده و از كسايى زبني و از اخفش زابن از زبن گرفته شده و آن دفع است ، و شترى كه دوشنده خود را به پايش مىزند گويند ( الناقه تزبن الحالب ) شاعر گويد :
و مستعجب ممّا يرى من اناتنا * و لو زبنته الحرب لم يترمرم
و به تعجّب آمد از آنچه را كه ميبيند از صبر و تأخير و تانّى ما و اگر جنگ او را افكند همهمه نميكرد و دهانش را بسخن گفتن حركت نميداد ، شاهد اين بيت كلمه زبنته الحرب است كه به معناى افكندن است .
اعراب :
خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ
تخصيص بعد از تعميم است آيا نمىبينى كه قول خدا
خَلَقَ الْإِنْسانَ
بعد از قول او خلق است خصوص بعد از عموم است ، پس مانند قول او
( يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ )
سپس فرمود ،
وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ
، پس تخصيص داد آخرت را بعد از ذكر غيبى كه آن عموميّت دارد و عام است نسبت بهر چيزى كه غائب و پنهان از نظر باشد و عكس آن قول لبيد است :