امروز بيرون آورده نشود چون مردم متفرق شدند در شب حضرت ابو الحسن را غسل داده و دفن كردند . على بن ابراهيم گويد كه ياسر مرا حديث كرد بحديثى كه دوست نميدارم آن را در كتاب ذكر كنم .
« باب شصت و دوم » « در ذكر حديثى كه از ابى الصلت هروى در وفات آن جناب روايت شده و اينكه آن حضرت را زهر چشانيدند و زهر در انگور بوده »
از ابى صلت هروى مروى است كه گفت وقتى حضور حضرت رضا ( ع ) ايستاده بودم به من فرمود اى ابا صلت داخل شو در اين قبه كه قبر هارون الرشيد است و خاك چهار طرف آن قبه را براى من بياور من به آن قبه رفته و خاك چهار جانب قبه را پيش روى آن جناب آوردم به من فرمود اين خاكى كه از نزديك در بود پيش بياور پس آن جناب گرفت و استشمام كرد و ريخت و فرمود كه به زودى در اينجا از براى من حفر كنند و سنگ بزرگى پيدا شود كه اگر جميع تيشه داران خراسان جمع شوند قدرت كندن آن سنگ را ندارند پس از آن نسبت بخاكى كه نزديك پاى و نزديك سر بود مثل اين سخن فرمود چون از خاك اين سه جانب فارغ شد فرمود خاكى كه از جانب ديگر است پيش آور كه آن خاك از تربت من است پس از آن فرمود از براى من در اين موضع حفر كنند و تو ايشان را امر كنى كه به قدر هفت پله رو به پائين حفر كنند و وسط قبر را بشكافند و وسيع كنند و اگر از اين عمل امتناع كنند و نخواستند از وسط وسيع كنند و از يكطرف قبر بشكافند كه قبر وسيع نشود ايشان را امر ميكنى كه به قدر دو ذرع و يك وجب وسعت لحد باشد چه حقتعالى آنچه خواهد وسيع كند چون چنين كردند تو در نزد سر من ترى و رطوبتى بينى به اين كلامى كه ترا تعليم ميكنم تكلم كن كه آب جوشيدن گيرد بطورى كه لحد پر از آب شود و ماهيان كوچك در آن آب خواهى ديد اين نانى كه به تو عطا ميكنم براى آنها ريزه ميكنى آنها اين نان را مىبلعند تا چيزى باقى نميماند سپس ماهى بزرگى از ميان آب نمايان خواهد شد و تمام ماهيان كوچك را خواهد بلعيد بعد از آن ماهى بزرگ ناپديد مىشود دست خود را بر آب ميگذارى و به اين كلامى كه تو را تعليم ميكنم تكلم ميكنى كه اين كلام آب را فرو