به او دوائى بفرمايد كه بمرضش نفعى بخشد به اين قصد رو برباط سعد آورد و به آن بزرگوار وارد شد و عرض كرد يا ابن رسول الله امر من چنين و چنان شد و دهان و زبان من فاسد شده است و بر سخن گفتن قادر نيستم مگر به زحمت به من دوائى تعليم فرما كه نفعى بخشد آن بزرگوار فرمود آيا من در خواب تعليم تو نكردم برو و استعمال كن آن دوائى را كه تعليم تو كردم آن مرد عرض كرد يا ابن رسول الله چه مىبينى اگر اعاده فرمائى از براى من آن جناب فرمود زيره و اويشان و نمك بگير و بكوب و دو يا سه مرتبه بر دهان خود بريز كه به زودى عافيت يا بى آن مرد گويد آن دوائى كه آن بزرگوار فرمود استعمال كردم و عافيت يافتم ، ابو حامد احمد بن على بن حسين ثعالبى گويد كه من از ابى احمد عبد الله بن عبد الرحمن معروف بصفوانى شنيدم كه ميگفت من آن مرد را ديدم و اين حكايت از او شنيدم . دلالت ديگرى : از ريان بن صلت مروى است كه گفت چون خواستم بسوى عراق بيرون روم عزم نمودم وداع كردن حضرت رضا ( ع ) را و در قلب خود خيال كردم كه چون آن بزرگوار را وداع ميكنم از او سؤال ميكنم كه پيراهنى از جامه هاى بدن مبارك خود را به من عطا كند تا آن را بعد از مرگ كفن خود كنم و چند درهم از مال خود را به من بذل كند تا انگشتر از براى دخترهاى خود بسازم پس چون كه آن بزرگوار را وداع كردم گريه و حزن بر مفارقت آن حضرت مرا از سؤال جامه و درهم بازداشت و فراموشم شد چون از پيش روى آن حضرت بيرون رفتم به من صيحه زد كه اى ريان برگرد چون بازگشتم به من فرمود آيا نميخواهى پيرهنى از جامه هاى خود به تو دهم كه چون اجل تو در رسد آن را كفن خود كنى آيا نميخواهى چند درهم به تو دهم كه انگشتر از براى دختران خود بسازى من عرض كردم اى سيد من در قلب من گذشت كه اينها را از تو سؤال كنم و ليكن حزن مفارقت تو مرا از اين سؤال منع نمود پس آن بزرگوار بالش را بلند كرد و پيراهنى از زير آن بالش بيرون آورد و به من عطا كرد و يك طرف جاى نماز را بلند كرد و چند درهم بيرون آورد و به من عطا كرد من آن درهمها را شمردم سى درهم بود . دلالت ديگر : از احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى مروى است كه گفت من در حق حضرت ابى الحسين الرضا ( ع ) شك داشتم و نوشته به آن جناب نوشتم و در آن نوشته از او سؤال كردم اذن داخل شدن بر او را و در خيال خود گذرانيده بودم كه چون وارد بر او شوم از سه آيه از او سؤال كنم كه هر سه آيه را در قلب خود منعقد كرده بودم و در خاطرم بود چون جواب نوشته من آمد آن بزرگوار نوشته بود
عافانا الله و اياك ) *
خداوند ما و تو را عافيت بخشايد اما آنچه نوشته بودى از اينكه اذن دخول به تو دهم داخل شدن بر من مشكل است و اين طائفه بر من در آمدن مردم تنگ گرفتهاند و الان تو قدرت ندارى بر من وارد شوى و لكن بعد از اين ان شاء الله وقت آن ميرسد و آنچه را كه من در خيال خود گذرانيده بودم
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 459
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٤٥٩