راوى گفت : همّام نعرهاى زد كه نفسش قطع شد و وفات يافت ، سپس امير المؤمنين عَلَيْهِ السَّلَامُ فرمود : به خدا سوگند ! كه از همين جريان بر او مىترسيدم ، و افزود :
موعظههاى رسا با اهلش چنين كند .
در همين بين ، گويندهاى برخاست و به آن حضرت گفت : اى اميرالمؤمنين ! اگر چنين است ، پس تو را چه شده است ؟ !
حضرت فرمود : به راستى براى هر كسى اجل و مهلت مقرّرى است ، كه نمىتوان از آن گريزان بود ؛ و براى من وقت معيّنى است كه از آن تجاوز نمىكند ، پس آرام باش ، پيش نيا و سخن خويش را باز مگردان ، كه همانا شيطان بر زبانت دميده است ( يعنى اين اعتراض تو يك القاء شيطانى است كه جسورانه و گستاخانه اظهار داشتى و براى خود حقّ اعتراض پنداشتى ؛ پس خوب بينديش كه در چه حالت و چه موقعيّتى هستى ) .
التمحيص ( تكامل و طهارت روح ) ( فارسى ) — صفحه 173
پدیدآورندگان: محمد بن همام الإسكافي
ص۱۷۳