عازم قزوين شد و موقعى كه در سر راه براى صرف ناهار توقف كرد ، چشمش به مترجم من افتاد و از دور او را شناخت و صدا كرد و پرسيد : آيا شكارى را كه براى من فرستاده است به دستم رسيده است يا خير . چون شنيد آن را نياوردهاند ، متغير شد و وزير مازندران را خواست و به او دستور داد كه فورا شكار را بفرستد و وزير هم بىدرنگ يك شكار به مترجم من سپرد . لاشهء حيوان به اندازهاى بزرگ بود ، كه چون مترجم به عادت ايرانيان آن را زير شكم اسب بست ، به زحمت توانست تا خانه بيايد . نمىدانم بزكوهى بود يا گوزن و به هر حال دو شاخ سياه و پيچاپيچ داشت و با گوشت اين حيوان وحشى ، كه به دست شاه يا يكى از زنان او شكار شده بود ، چند وعده خوراك ما فراهم شد .
همان شب ، من نيز دستور دادم باروبنه را ببندند و به دنبال شاه به راه افتادم . جادهء فرحآباد به فيروزكوه شمالى - جنوبى بود ، ولى از فيروزكوه تا قزوين جاده به سمت غرب امتداد مىيافت .
آن شب از دو رودخانه عبور كرديم و جادهء كوهستانى بسيار مشكلى را پيموديم . تمام اين كوهستان پر از نوعى گياه خوشبو بود كه گل آنها را مىشد به يك هرم بزرگ زرد رنگ ، مركب از دانههاى ريز ، تشبيه كرد . من قبلا هرگز چنين گلهايى نديده بودم و گمان نمىكنم در ايتاليا مثل آن را داشته باشيم ؛ كسى هم نبود اطلاعاتى در اين باره به من بدهد ، زيرا همراهى كه از اهالى مارسى با خود داشتم در فيروزكوه ناگهان مرا ترك كرد و رفت .
علت اين اقدام او را نمىدانم ، ولى به هر حال پيش خود قسم خوردهام هيچوقت يك فرنگى را با خود به خارج از اروپا نبرم ؛ زيرا آنان در اين سرزمينها واقعا بد مىشوند ، يعنى بهتر بگويم هيچ اروپايى خوبى رنج يك چنين سفر طولانى را به خود هموار نمىكند و آنهايى كه حاضر به اين مسافرتها مىشوند ، همه مردمى نااهل و كجفكر و بدعمل هستند كه چون نمىتوانند در سرزمين خود باقى بمانند ، به فكر گردش به دور دنيا مىافتند . به هرحال ، اين گلها شايد چيزهاى خيلى عادى و پيش پا افتادهاى باشند و چون اكنون مىدانم در كجا مىتوان به آنها دسترسى يافت ، اگر علاقهمند باشيد مىتوانم نمونههاى لازم را برايتان به ناپل بفرستم .
بعد از طى پنج فرسنگ ، سه ساعت از خورشيد بالا آمده ، در حالى كه كوهستان را پشت سرگذاشته بوديم ، در محل زيبايى كه نهرى در ميان آن جارى بود و چمنهاى سرسبزى براى چريدن حيوانات داشت ، بار افكنديم . شب دوم بانو معانى را با اسباب و اثاثيه عقب گذاشتم و خودم به سرعت با اسب به جلو راندم ، زيرا نمىخواستم آنقدر از شاه عقب بمانم كه رسيدن به او برايم مشكل شود و در نتيجه مرا تنبل تصور كنند .
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى ) — صفحة 228
مساهمون: پيترو دلا واله
ص٢٢٨