در محرم سال 220 هجرى كه معتصم امام جواد عليه السلام را به عراق فرا خواند ، آنحضرت فرزند خويش را در دامانش نشاند و از او پرسيد :
دوست دارى از سوغات عراق چه چيزى به تو هديه كنم ؟ فرزندش پاسخ داد : شمشيرى كه گويى شعلهء آتش است . « 1 »
امّا او نه آن شمشير را ديد و نه پدرش را كه او هرگز از اين سفر باز نگشت . شايد در روز 29 ذى قعده سال 220 هجرى ، زمانى كه هشت سال بيشتر از عمر او نمىگذشت ، وقتى خانوادهاش او را هراسان ديدند و از او پرسيدند : تو را چه مىشود ؟ گفت : به خدا پدرم در اين لحظه از دنيا رفت . به او گفتند : چنين مگو . امّا او پاسخ داد : به خدا اين چنين است كه مىگويم .
آن روز را يادداشت كردند ، و همان بود كه اين كودك گفته بود . « 2 »
وصيت پدرش در مورد جانشينى او قبلًا به سران طائفه شيعه رسيده بود . از اين رو پس از مرگ آنحضرت همه اجتماع كردند و امامت را به دو سپردند . ( در اين باره در فصل نخست به تفصيل سخن گفتيم ) .
در باقى دوران خلافت معتصم و نيز دوران خلافت واثق در همان شهر پدر خويش اقامت كرد . آوازهء نيكى او در همه جا پيچيده بود . چون متوكّل به خلافت نشست ترسيد كه مبادا امام عليه السلام بر ضدّ او دست به كار قيام و شورش شود از اين رو وى را به سوى خود طلبيد تا هم از نزديك او
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 50 ، ص 123 .
( 2 ) - همان مأخذ ، ص 176 .