اگر مؤمن باشيد » را خواند . سپس فرمود : به خدا سوگند ما بقيت اللَّه در زمين هستيم . پس خداوند بادى بسيار سياه را وزيدن فرمود . باد وزيد و صداى پدرم را با خود برداشت و آن را به گوش مردان و كودكان و زنان رساند . هيچ زن و مرد و كودكى نبود مگر آنكه بر بامها رفتند و پدرم بر آنها اشراف داشت . يكى از كسانى كه بر فراز بام رفته بود ، پير مردى سالخورده از مردم مدين بود . او به پدرم كه به روى كوه ايستاده بود ، نگريست و سپس با بانگى بلند فرياد زد : اى مردم مدين از خدا بترسيد .
اين مرد همان جايى ايستاده كه پيش از اين شعيب عليه السلام به هنگام دعوت قوم خود ايستاده بود . پس اگر شما در به روى اين مرد نگشاييد و فرود نياريدش ، از سوى خدا عذابى بر شما نازل خواهد شد .
همانا من بر شما بيمناكم و هيچ عذرى از هشدار داده شده پذيرفته نيست . . مردم ترسيدند و در را گشودند و ما را فرود آوردند . تمام ماجرايى را كه روى داده بود براى هشام نوشتند و ما در روز دوّم از آنجا رخت سفر بر بستيم . هشام نيز در پاسخ به عامل مدين نوشت كه آن پير مرد را بگيرند و بكشند . ( رحمت و صلوات خداوند بر او باد ) . و نيز به عامل خود در مدينه دستور داد كه در آب يا خوراك پدرم زهر بريزد ، امّا هشام در گذشت بى آنكه فرصت يابد كه به پدرم گزندى رساند . « 1 »
هامش
( 1 ) - بحار الانوار ، ص 306 - 313 به نقل از دلايل الامامه ، محمّد بن جرير طبرى امامى .