مىكرد . آنگاه دست به دعا بر مىداشت و مىفرمود : خدايا ! من حسن را دوست دارم پس تو نيز دوستدار او را دوست بدار .
در واقع پيامبر اسلام مىخواست بدين ترتيب سيرهء خويش را در برخورد با امام حسن به عنوان اسوهء مؤمنان به ياران خود تفهيم كند . از اين رو حسن را گرامى مىداشت و او را ارج و احترام مىنهاد .
يك بار پيامبر براى نماز به امامت ايستاده بود . چون به سجده رفت مسلمانان نيز به سجده رفتند و ذكر « سُبْحانَ رَبِّى الْأَعْلى وَبِحَمْدِهِ » را چند بار تكرار كردند و منتظر بودند تا پيامبر اكرم سر از سجده بردارد ، امّا پيامبر صلى الله عليه و آله سجدهاش را طول داد . نمازگزاران از اين امر تعجّب كردند .
مگر چه اتفاقى افتاده است ؟ اكثر آنان صداى پيامبر را كه در مسجد شكوه و ابهّت خاصّى ايجاد كرده بود ، نمىشنيدند . هر آينه گمانهاى ديگرى به خود راه مىدادند . آنان منتظر ماندند تا اينكه پيامبر سر از سجده برداشت .
نماز پايان يافت در حالى كه مسلمانان مشتاق بودند علّت طولانى شدن سجدهء پيامبر خدا را از آنحضرت سؤال كنند . چون در اين باره از پيامبر پرسش كردند ، آنحضرت در پاسخ فرمود : حسن بر گردنم سوار شده بود و من دلم نيامد كه او را به اجبار پايين آورم ، بنابر اين صبر كردم تا او خود از گردنم پايين رود .
يك بار ديگر پيامبر بر فراز منبر بود و براى مردم سخنرانى مىكرد و آنان را اندرز مىگفت كه حسن و حسين از گوشه مسجد آمدند در حالى كه نزديك بود بلغزند و زمين بخورند ، ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله از منبر فرودآمد و به سوى آن دو شتافت و آنان را گرفت و با خود بر فراز منبر
هدايتگران راه نور ، زندگانى كريم اهل بيت حضرت حسن بن علي (ع) (فارسى) — صفحة 14
مساهمون: شريعت
ص١٤