شده دور مىزند .
« ينحدر عنه السّيل و لا يرتقي اليه الطَّير » : مقصود حضرت آنست كه خلافت بر غير من ممتنع است و كسى توان ادارهء آن را ندارد ، و شايستهء آن نيست ( در نهج البلاغه هر دو ضمير متكلَّم وحده است : « ينحدر عنّى . . . » ) .
« فسدلت دونها ثوبا » يعنى از آن روى گردانيدم ، و لزوم آن بر من كشف نشد . « كشح » پهلو و تهىگاه ، پس معنى فرمودهء آن حضرت : « طويت عنها » يعنى از آن دورى گزيدم ، و « كاشح » كسى است كه پهلوى خود را از تو بگرداند .
« طفقت » : يعنى روى آوردم و گرفتم .
« أرتئى » يعنى انديشه كردم ، و در سراچهء ذهنم گوهر خرد را سفتم و گفتم :
« أن أصول بيد جذّاء » دست بريده شده است و مقصودش كمى ياور است .
« أو أصبر على طخية » « طخيه » در دو جا به كار برده شده : يكى در تاريكى ، و ديگرى در اندوهگين كردن ، گفته مىشود : « أجد على قلبى طخيا » يعنى غم و اندوهى را مىيابم كه بر قلبم نشسته ، و آن بزرگوار در اينجا تاريكى و اندوه و غصّه را جمع كرده است .
معاني الأخبار ( فارسي ) — صفحة 351
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٣٥١