ثانياً از كجاى علم فهميديد كه دنيا ناظم واحدى ماوراء اين علتهاى منظم دارد ؟ مگر آنكه بگوييم مقصود نويسنده كه منكر جدايى طبيعت و ماوراء طبيعت است همان خود طبيعت است .
بنابراين عين انكار خدا و سپر انداختن در مقابل ماديين است .
ثالثاً قرآن طبيعت را به عنوان خدا معرفى نمىكند ، به عنوان اثر صنع خدا معرفى مىكند .
رابعاً صيغهء معلوم و مجهول يعنى چه ؟ عالِم نيز با صيغهء معلوم تعبير مىكند و علت را نشان مىدهد .
ثمرهء حصر علم به تجربيات :
خامساً مسئلهء مجهول نه اين مجهولْ لاينحل است و نه انبيا از مردم خواستهاند در برابر اين مجهول سكوت كنند . ثمرهء انحصار علم به تجربيات ، درماندگى در اين اشكالات است .
سادساً ديگر جايى براى فاعل كل و ناظم اصلى باقى نمىماند .
عمده اين است كه اولًا نويسنده خيال كرده موحدين طرفدار معجزه هستند و معجزه يعنى اينكه فعلى بدون علت طبيعى وجود پيدا كند ، پس علم آن را نقض كرده است و سخن ديگرى جانشين آن كرده است . ديگر اينكه طبيعت و ماوراء طبيعتى نيست . ميان خدا و طبيعت نبايد جدايى انداخت . اين اساس اشتباه اين كتاب است .
12 . مسئلهء نظم به معنى نظم غايى عبارةٌ اخرى از وجود نقشه و طرح قبلى است ( 1 ) .
13 . اما مسئلهء هدايت و راه هدايت .
نظم حركات اشياء و طرز كار كردن آنها مىرساند كه گذشته از ساختمان منظم مادى آنها نيرويى در كار است كه اشياء را به سوى مقاصد كمالىشان هدايت و رهبرى مىكند ( 2 ) . پس اصل هدايت يعنى اصل رهبرى . نقطهء مقابل اصل نظم ، اصل اتفاق است . گفتيم كه با اتفاق و تصادف نمىتوان تشكيلات اشياء را توجيه كرد . اگر كسى
هامش
( 1 ) رجوع شود به ورقه هاى يادداشت توحيد و خداشناسى .
( 2 ) البته اين نيرو همان طورى كه در مباحث « عشق » اسفار گفتهايم امرى زايد بر وجود آنها نيست ، وجود آنها عين عشق و هدايت است .