گر تن سيمينبران كردت شكار
بعد پيرى بين تنى چون پنبه زار
بس انامل رشك استادان بُده
در صناعت عاقبت لرزان شده
نرگس چشم خمارى همچو جان
آخر اعمش بين و آب از وى چكان
زلف جعد مشكبار عقل
برآخر او چون دمّ زشت پيره خر
پس مگو دنيا به تزويرم فريفت
ورنه عقل من ز دانه مىشكيفت
از جهان دو بانگ مىآيد به ضد
تا كدامين را تو باشى مستعد
آن يكى بانگش نشور اتقيا
وان دگر بانگش فريب اشقيا
شيخ عطار در مصيبتنامه ، صفحه 264 ، داستان معروف كسى كه خدمت مولاى متقيان دنيا را مذمت مىكرد ، اين طور به نظم آورده :
آن يكى در پيش شير دادگر
ذمّ دنيا كرد بسيارى مگر
حيدرش گفتا كه دنيا نيست بد
بد تويى زيرا كه دورى از خرد
هست دنيا بر مثال كشتزار
هم شب و هم روز بايد كشت و كار
زان كه عز و دولت دين سربه سر
جمله از دنيا توان برد اى پسر
تخم امروزينه كذا فردا بر دهد
ورنكارى اى دريغا بر دهدكذا ( ؟ )
گر ز دنيا بر نخواهى برد تو
زندگى ناديده خواهى مرد تو