مثلًا يك وقت انسان به سرزمينى محدود به مسافت خاص مىرسد ، اگر بنا باشد از آنجا به جايى ديگر نرود ركود و انجماد است . ولى اگر به سرزمينى بىپايان برسد ، درست است كه از آنجا خارج نمىشود ولى اين عدم خروج محدوديت نيست ( 1 ) . 24 . شبسترى در گلشن راز مىگويد ( شرح لاهيجى ، صفحه 219 ) :
كه باشم من ، مرا از من خبركن
چه معنى دارد اندر خود سفركن ؟
دگر كردى سؤال از من كه من چيست ؟
مرا از من خبركن تا كه من كيست ؟
چو هستِ مطلق آيد در اشارت
به لفظ من كنند از وى عبارت
حقيقت كز تعين شد معين
تو او را در عبادت گفته اى من
من و تو عارض ذات وجوديم
مشبكهاى مشكات وجوديم
همه يك نور دان اشباح و ارواح
گه از آيينه پيدا گه ز مصباح
تو گويى لفظ من در هر عبارت
به سوى روح مىباشد اشارت
چو كردى پيشواى خود خرد را
نمىدانى ز جزو خويش خود را
برو اى خواجه خود را نيك بشناس
كه نبود فربهى مانند آماس
من تو برتر از جان و تن آمد
كه اين هردو ز اجزاى من آمد
هامش
( 1 ) . رجوع شود به نمره 25 كه مستوفى بحث شده است .