( 1 )
دنبالهء اين داستان جانگداز از زبان وحشى :
ضمرى گويد : من و عبيد اللّه بن عدى در زمان معاويه بشام ميرفتيم گذارمان به شهر حمص افتاد ، به آنجا كه رسيديم يادمان افتاد كه وحشى قاتل حمزة در آنجا سكونت دارد ، عبيد اللّه بن عدى به من گفت : ميل دارى بديدن وحشى برويم و جريان قتل حمزة را از او بپرسيم ؟
گفتم : آرى و با هم به راه افتاديم ، از چند نفر سراغ او را گرفتيم تا بالاخره مردى در پاسخ ما گفت : او معمولا پشت ديوار خانهاش در فلانجا نشسته و مردى است دائم الخمر كه غالبا مست است اكنون بنزدش برويد اگر ديديد در حال هشيارى است هر چه خواهيد از او بپرسيد كه پاسخ شما را خواهد داد و اگر مشاهده كرديد كه سرش از باده گرم است چيزى از او نپرسيد و بدنبال كار خود برويد .
ضمرى گويد : ما طبق نشانى آن مرد به پشت ديوار خانهاش رفتيم و او را كه پيرى فرتوت و به شكل مرغ سياهى درآمده بود ديديم كه فرشى گسترده و روى آن نشسته است و از رفتارش معلوم بود كه در حال هشيارى است .
ما هر دو پيش رفته بر او سلام كرديم ، وحشى سرش را بلند كرده نگاهى بعبيد اللّه بن عدى كرد و گفت : تو فرزند عدى بن خيار نيستى ؟ عبيد اللّه گفت : چرا .
وحشى گفت : به خدا از روزى كه تو كودك شير خوارى بودى و در دامن مادرت كه از قبيلهء بنى سعد بود در ذى طوى [ ( 1 ) ] شير ميخوردى ديگر تو را نديدهام ، در آن روز من تو را از مادرت كه روى شترى سوار بود گرفتم و هنگامى كه ميخواستم تو را به او پس بدهم پاهايت از ميان قنداق بيرون افتاد و به خدا اكنون كه بالاى سر من ايستادى و چشمم بپاهاى تو افتاد شناختم .
ما پهلويش نشستيم و از او خواستيم تا كيفيت قتل حمزة را براى ما تعريف كند .
وحشى گفت : كيفيت آن را همانطور كه براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله تعريف كردم براى شما هم تعريف ميكنم :
هامش
[ ( 1 ) ] ذى طوى نام جائى است در نزديكى مكه .